بهار ، سبزی ، زندگی ! آیا این مفهوم در دفتر همه اذهان همین مصادیق را دارد؟
شاید بتوان در میان جایی دور از دغدغه ها و اضطرابها و هیجا نات این شهر دنبال این مفهومِی بدیل برای بهار گشت جایی که زمستان بر اذهان چنبره زده و سرسبزی و زندگی در میان خاطرات گذشته رنگ باخته جایی که صدها نفر در آن گرد آمدند که زمستان عمر خود را به انتظار بهاری جاوید به نظاره بنشینند کسانی که گذر سال را می توان در تمام خطوط چهره هایشان خواند سالمندانی که دیگر از گذر سالی به سال دیگر جشن نمی گیرند بچه های پیری که در سالهای آخر عمر یتیم شده اند آنها را سر راه گذاشته اند و به اولین ماشینی که از سوی آنها می گذشت گفتند :دربست خانه سالمندان ...!
آرام آرام از میان د رفلزی وارد فضایی ساکت و مرده می شوم جایی که ارتعاش هیچ صدایی د ر گوشت زمزمه نمی کند از میان درختانی که رد پای بهار روی شاخه های آن خودنمایی می کند می گذرم هیچ کس به استقبال بهار در میان درختان ننشسته بود اما چرا یک نفر هست پیرمردی که تمام تلاشش چرخاندن چرخ های صندلی ای بود که پاهای او را زندانی چرخ کرده بود ،نشسته بود و چشم به درختان دوخته بود او به انتظار بهار آمده بود از میان چشمهایش انتظار را می خواندم ولی نه این انتظار بدون شادی برای بهار نبود نمی دانم شاید به انتظار تمام شدن خاطرات بهارهای عمرش نشسته بود و با حسرت به درختان نگاه می کرد شاید برای او که حالا فقط سکاندار این قایق چرخ دار بود او که روزگاری چرخ زندگی خانواده ای را می چرخاند بهار مفهومی پر از درد داشت از مقابلش می گذرم به چشمانم نگاه می کند نمی دانم او از نگاهم جوان شد یا من از نگاهش پیر شدم ولی نگاهش فرصت ماندن به من نداد از مقابلش گذشتم آرام آرام مانند خاطرات گذشته ی ذهنش .
وارد ساختمان پر از اتاق های تنگ و تخت های فلزی پر سر وصدا شدم از میان هر اتاق آرام گذر می کردم گاهی با سلامی یا که خنده ای یا خسته نباشیدی سکوت اتاق ها را می شکستم کمتر جوابی مربوط می شنوم گوشهایشان نمی شنود شاید گاهی نگاهی ثابت جواب تمام سوالها و دل جویی های من است نیست در این دنیا شاید هم نمی خواهد باشد نمی دانم برای چه آمدم برای همدردی نیامده بودم نه من همدردشان نبودم قد راست و کشیده ام و قدم های پر توانم برای آنها بیگانه بود آمده بودم که شاید سکوتشان را برای لحظه ای بشکنم و فرصتی بدهم که شاید بگویند و بشنوم خاطراتشان را دردهای بی امانشان را و فریادهای پنهانشان را در صدای لرزان از دست این روزگار بی روز و شب ....
بیشتر شان خواب بودند راستش نمی دانم چرا این فصل که زیبایی اش خواب را از چشم ها می زداید آنها را اینگونه بی رمق کرده ! شاید داروهای مسکن مجال بیداری نمی دهند تخت ها پر از آدمهای خسته از زندگی است دیگر نمی روم لحظه ای درنگ ....می نشینم باید بمانم حس عجیبی است اینجا برای این همه آدم های منتظر فرزند شده ام هر لحظه برای هر کدام نقش فرزندی قدردان را بازی می کنم آنگونه که آنها می خواهند حتی برای ثانیه ای و بعد باز کسی دیگر به انتظار سلامم نشسته است پیرزنی که در کنار پنجره ایستاده سلام می کنم که بی جواب می ماند می گویند از بدو ورود با کسی حرف نمی زند فقط شبها با گریه و التماس بیدار می شود و بیدار می کند همه آن تن های خفته را ....
پیرمردی که فقط نگاهم میکند و این بار من چیزی نمی توانم بگویم می خندد و پکی محکم به سیگارش می زند د و باز می خندد و می ترکد بغضم اما و اشک ... نمی دانم نه دلیل خنده ی او را و نه گریه ی خودم را ...
دیگر به انتها رسیدم ،به دنبال انتهای این سالن و اتاقهای پشت سر هم و راه خروجی برای فرار از میان این زمستان بدون بهار می گردم سرما تا استخوانم رسوخ کرده ....
پیرمرد هنوز روی صندلی چرخ دار نشسته از کنارش رد می شوم رد چشمهایش به قدم هایم ختم می شود به پاهایم که قدم های گذشته اش را در آن می بیند ....
بها ر اینجا قدم نمی گذارد این سبزی و تغییر فصل برای آدمهای اینجا فقط معنای گذشتن بهار زندگی و مرور خاطرات را می دهد و انتظاری برای بهار آینده که شاید برای آنها نه در تغییر فصل باشد بلکه د رتغییر وضع باشد .
آخر حواست کجاست تو؟!
نمی دانم یادم نمی آید کجا جایش گذاشتم !
پشت خاطرات کودکی ام٬ در عالم نمیدانم سیر می کند شاید !یا هنوز در آن کوچه ی قدیمی تنگ لی لی بازی می کند .
شاید در شهرستان جا گذاشتمش آن جا که همه قلبهایشان را در خانه های هم جا می گذارند پیش درد نان و خواب و خستگی جا مانده است .شاید هم ایستاده در صف نانوایی هنوز !شاید هم آن روز که دیدمش حواسم را با خود برد نگاهش شبیه راهزنان بود که دلها را غارت می کنند پس چرا حواس مرا با خود برد؟
نمی دانم کجاست هرگزنفهمیدم یادم آمد که جزوه های کهنه ی نیمه تمام را کجا جا گذاشتم یا که اولین بار عقلم را کجا جا گذاشتم یا دلم را چه کسی با خود برد حتی یادم آمد که دیشب کجا خوابیدم اما یادم نیامد حواسم کجا جا ماند ؟
آخر تا کی اینگونه بی حواس در به در ؟
باز هم نمی دانم نه نمی دانم کجاست نه تا کجا آن جا است؟
از خدا که می آمدم با من نبود.من بی حواس بودم شاید از اول؟
تا خدا که بروم شاید حواسم را جایی پشت گذشته٬ یا در میان لحظه و شاید که در آینده پیدا کنم .
من آخرین محصول زندگی پدرم و مادرم بودم با اولین لگدی که بر شکم مادرم زدم و وجودم برایش ثابت شد بدنبال جای خالی ای در خانه برایم می گشت خلایی که با آمدنم پرش کنم یا که نیازی را برطرف سازم ولی من زاییده ی تلاشی بیهوده،برای فرار از خستگی های روزمره ی زندگی پاخورده ای بودم که در آن جایی برای هیاهوی نوزادی نورسیده نبود.چرا که آغاز دوباره برای کسانیکه در میانه راه ایستاده اند سخت است
پس من همانگونه آغاز کردم که بعدها به پایان رسیدم در تنهایی .
دفتر خاطرات مادرم بودم که تمام شور جوانی اش را یادآور می شدم من تکراراولین لحظات خوش بودم موجودی که تداعی می کند ولی وقتی سخت می شدم و مشکل آفرین می نالید ازمن.اینگونه شد که من همیشه درگیر مسئله ی وجود بودم و هستم چرایی وجود برای من هیچوقت حل نشد دغدغه ای که همیشه همراهم بود و فقط یک جواب داشت،یک تلاش بیهوده یا یک اتفاق ناخواسته .
خواهران و برادرانم برایم رقیب بودند و من زود مفهوم رقابت را در زندگی چشیدم از همان اولین قدمها رقابت برای برتر بودن تا سطحی ترین نوع آن،رقابت برای نان و دوست داشته شدن .جثه ی کوچکی داشتم ولی زور زیاد و هوش سرشارم کمکم می کرد گه گاه دراین رقابت خانوادگی پیروز شوم
مدرسه برایم راه فراری شد گروه دوستی برای من فرصت مناسبی بود تا خودی نشان دهم که دادم دوستان زیادی داشتم ومعلمانی که همیشه از دستم ناراضی بودند ازجمع معصوم بچگی به انزوا و دوستی های انفرادی کشیده شدم با طبع لطیف وزبان نرمم هر کسی می توانست گزینه ی دوستی ام باشد ولی من بهترین را می خواستم و بدست آوردم
نمی دانم چرا زود می خواستم بزرگ شوم زود روی پای خود بایستم و از قله به پای کوه بنگرم شاید به خاطر اینکه همه در اطرافم بزرگ بودند وبچگی مرا برنمی تافتند .خودسری های دوران نوجوانی ام زود تبدیل به غرور پخته ی جوانی شد که کوچکترین بی حرمتی زود او را خدشه دار می کرد من درختی شده بودم که ساقه و ریشه ی نازکی داشت ولی قد بلند و کشیده ای که نمی توانست تکیه ی رهگذران بی ملاحظه را برخود تاب آورد
بسیار کسان بودند که حس غریب عشق را در من ایجاد کردند ولی تو موجی بودی که نخفتی تا بدستت آوردم و چه سخت برایت جنگیدم با خودم و کسانیکه خودشان را از من می دانستند دوستت داشتم آرامش و لبخند لبانت را لبانی که اولین بوسه ی شیرین یک زن را به من هدیه کرد بدنت برای من اولین تجربه ی شخصی از یک زن بود همه چیز تو برایم تازگی داشت دلم می خواست تمام کش و قوسهای بدنت را به خاطر بسپارم و مدام در ذهنم مرور کنم تا از یاد نبرم تجربه ی شیرین لذتی که همیشه برایم تازه بود
در کنار تو من خودم بودم بدون رقابتی بدون حسادتی بزرگ و کوچک همانگونه که می خواستم تو قبولم می کردی ومن تو را همان عشق افلاطونی زندگی ام می دیدم که می توان دنیا را از پنجره ی آن تماشا کرد و گفت که خوشبختی مال من است تو را می گویم .تو که جرقه زدم و شعله ور شدی و در کنار هم سوختیم و همه تبریکمان گفتند آنروز که تو غرق در شادی یکپارچه سفید بر شانه های من سوار شدی ومن اسب سفید آرزوهایت شدم و تو عروس من.
آنروز از همه ی روزها زیباتر شده بودی یادت هست ؟ولی من مانند تو اینگونه شاد نبودم
مادر دیدی اینهمه مدت دروغ می گفتی تو که همه ی آرزوهایت دامادی من بود؟تو که ازهمان وقت که دستم راگرفتی و قدمهایم را می شمردی آرزوی بزرگ شدنم را داشتی و در گوشم با خنده می گفتی خودم دامادت می کنم و چشمانت برق می زد پس کو آنهمه برق و شعف چشمهایت؟داماد شدم پس کجا بودی که شادباش بدهی و کاسه ی پر از دعای خوشبختی را پشت سرمان خالی و رضایت ر ابدرقه ی راهمان کنی ؟
من تنها بودم در میان آنهمه جمعیت تنها بودم و منتظر که صدای آشنایی نزدیک پیوند مان را از ته دل تبریک گوید.آن شب من به چیزی که به دست آوردم و چیزهایی که از دست دادم می اندیشیدم همه ی قوم و خویش ام را در تو خلاصه کردم و این موجود دست نیافتنی رام و آرام خودش و نزدیکانش را برای بندگی ات قربانی کرد من ابراهیم بودم و در راه عشقم همه چیز را سر بریدم
تو خودت را تسلیم من کرده بودی و من نبودم از کسانی که بتواند رها کند ترک کند و بگوید این دختر زنی هرزه بود
تو ومن زود شروع کردیم و سخت هر دو روی پاهای خودمان ایستادیم و با هم زمین خوردیم من یک زندگی را به تنهایی بر دوش می کشیدم گاه خستگی رمق از بدنم می گرفت ولی باز قدم برمی داشتم کم نبود لحظاتی که زمین خوردم و جلوی تو ایستادم
نمی دانم چگونه گمش کردیم عشقمان را می گویم سختی زندگی دورمان کرد یا تکرار روزهایی که شب می شدند؟دونده ای بودیم که در مسیری می دوید و دویدن فرصت لذت بردن از منظره را از ما گرفت
تمام حرفهای زیبا به متلک های زننده ای تبدیل شده بود که پشت هر عشقی را خم می کرد نگاهت خالی از عشق بود وحرفهایت بوی مناعت نمی داد دلزده شده بودیم من هم در درونت چیزی را طلب نمی کردم داستانی بودیم که زود خوانده شد چقدر زود حراج کردیم عشقمان را .فقط خاطرات و عکسها بودند که لحظات خوشمان را سند زده بودند و حال برای ما حسرت گذشته بود .
روحم را در کار حل کردم تا فرار کنم از تو و فکر کردن به این زندگی .من خالق بودم تمام لحظات زشت را به زیبایی روی بوم می آوردم حقایق تلخ را آنگونه به تصویر می کشیدم که حسش نکنند جوری که قابل تحمل باشد و دنیا را بالا نیاورند مانند من و تو که لحظات مان را فقط قابل تحمل خلق میکردیم .
حتی وقتی پر از خواهش جنسی بودم در بستری که تو هم خوابه ام نبودی به دنبال راهی برای براورده شدن بودم چیزی برای درمان،نه یک عشق،نه یک لذت،نه یک تجربه .بلکه فقط راهی برای راحتی وآسایش برای فروکش کردن یک میل،آنسوی این معادله برایم مهم نبود جواب همیشه صفر می شد.هیچ حسی رد و بدل نمی کردم فقط یک خواهش بود.حس ام در تو جا مانده بود .
سکس برایم مانند غذا بود سفره ای که مهم نبود چه کسی دورش نشسته می خوردی تا سیر شوی و مهم نبود که غذا به همه رسیده باشد یا نه و در آخر دلزده از آنهمه سیری غرق در خستگی به دور از حسی آرام می گرفتی .
برای آدم گرسنه چه فرقی می کند که نان خشک کپک زده را در آب بزند وبه دندان بگیرد یا نان گرم و داغ را .طعم وقتی معنا پیدا می کند که تو سیری از عشق و با مرگ احساست درگیر نیستی نه من عشق بازی نمی کردم من فقط نمی مردم سیر نمی شدم قبل از آغاز همه چیز به پایان می رسید و اگر پایانی نبود اصلا شروعی صورت نمی گرفت از دوست داشته شدن فرار می کردم حتی مخلوقهایم را نیز دوست نداشتم به هیچ کدامشان دل نمی بستم آنها هم نافرمانی می کردند و در تکرار می مردند.
چرا چیزی نمی گویی ؟چرا ساکتی ؟با توام آخر چرا تو مانند من در این روزها و ساعتها نماندی درمن حل نشدی و تحلیل نرفتی مگر من تمام بهارم رادر کنارتو پاییز نکردم ؟همین کافی نبود که بکشمت که با دستانم که با باقیمانده ی قوت وجسارتی که داشتم محوت نکنم ؟همانروز که به جدا شدن از من و وصال با او فکر می کردی تورا به پشت در خاک کردم تا صورت زیبایت را نبینم و دستم نلرزد .
تو لایقش بودی آخر تو همه چیز بودی و وقتی همه چیز به نیستی می رسد دیگر نمی توان زنده بود باید می کشتم باید لکه ی این پیوند را می شستم از تمام زندگی ام .
چه می کردم که تمام زندگی ام در مفهوم روزمره ی تو خلاصه شده بود و تو به راحتی معامله اش کردی درست زمانیکه بربلندای قله ایستاده بودم جایی که همه تشویقم می کردند و تو مرا دفن کردی
زمانی که زیبا ترینم بودی تنهایی زیر بار آرزوها و خواسته هایت کمر خم کردم من امضا کردم تا کنارم باشی و امروز که نگاه تو برایم سردترین است جای تو بر پشتم سبکی می کند و خلق می کنم صحنه ی زشتی را به زشت ترین صورت آن .چال می کنم باقیمانده ی وجودت را در زندگی ام و در تمام وجودت رخنه می کنم .
دیری جسمم جدا از روحم در اختیار تو بود و روحم اسیر این پیوند حال جسمم را اسیر خاک می کنم و روحم تو را رها نمی کند تا دوست داشته شدنی که نتوانست بدست بیاورد در میان پیوند تو و او تجربه کند رهایتان نمی کنم و هر روز تکرار را در گوشهایتان زمزمه میکنم تا تو نیز مانند من عشقت را درمیان روزمرگی های این دنیا گم کنی .
اینبار هم امضا کردم و رها کردم تو را و جسمم را از همان پنجره ای که با هم روزی فریاد زدیم "ما چقدر خوشبختیم "