در پاییز متولد شدم وقتی برگ ها می میرند
وقتی همه دعای باران می خواندند
متولد آبانم
تا زمان مرگم کی باشد؟!
تا پایانِ نامه ام
کرکره را پایین می کشم
نپرسید
به علت فوت ناگهانی تا اطلاع ثانوی بسته می باشد
من مرده شده ام
ديري است بي صدا با خودم حرف مي زنم با ناخنهايي كه زود بلند مي شوم از كشيدگي اشان متنفرم .... مي روم حمام و آرام و بي صدا مي گيرم شان خراش مي خورم باز گوشت ناخنم را گرفتم نرم بود بعدا دردش را مي فهمي ...بي صدا خراش مي دهند ولي هميشه هر چقدر نرم بعدا مي فهمي كه چقدر خراشيده اي...
سوختم در حالي كه چشمانم باز بود تا ببينم چه سوزاننده آرام مي گيردم اين شعله هاي ناگزير . تو نبودي؟ من با مرگم خودم را تبرعه كردم تو را محكوم ....كاش كه قضاوتي و دادگاهي در كار بود!
جرم ام خياباني بود كه هر اجرش صداي پاهاي مردمان تاريخ را فرياد مي كرد آنها شاهدان سرخ مرگ هستند و ما همه مجرمان جاري تاريخ كه قدم هايمان ننگ پوچي زمان است.
صداي مرگم را در هيچ كاغذ ننگي چاپ نكردند كه ننگ دوران بودم و دستانم به خون خودم اغشته بود چرا كه من بي گناه بودم و تو گناهكار ....كشتم تا خود را تبرئه كنم دستانم از تو كوتاه بود من مرده ام و خود صداي مرگم را در گوشه مرده ي زمان فرياد مي كنم و تو مرا همچنان خفه مي كني براستي قاتل كيست؟
دفن مي كنندم و روي بر مي گرداني و مي گويي لياقت شنيدن صداي نفس هاي خود را نداشت كه مرگ را بر گزيد شايد ....براستي قاتل كيست .....دستان من كه تنها به خون خويش آلوده است از اميدي كه نداشت براي زيستن مرگ را براي زندگي ديگري برگزيد اما تو براستي قاتل كيست؟
حرمت نگهدار ....خونم ... خاكسترم.....بوي به جا مانده ام از اين تله ي خاك ....همه تقاص عمر رفته ي من است حرمت نگهدار .....دلم.
دست خودم نیست همیشه دیر می شود. همیشه از زمان عقب می مانم٬ ساعت روی دست هایم سنگینی می کند نبضم را هم احاطه کرده. امروز اما خیلی خسته ام تکرار خ خراش می دهد پاهایم را ....زمان می دود و من حال قدم برداشتن هم ندارم٬ حرف نمی زنم اشاره می کنم فقط مستقیم. نگاهی می کند سوار می شوم. تا ارش همیشه به اندازه ی مرور یک روز کاری راه است اما با ماشین صبح هم مرور نمی شود. تا می رسم به سر کار باید پیاده شوم. پول می دهم نمی فهمد٬بلند سکوتم را می شکنم پیاده می شوم. در را می بندم نگاهی می کنم بقیه ی پولم را نمی دهد سکوت می کنم تا از روی تعجبم گاز بدهد و عبور کند ....قانون ندارد این زندگی می گویم به درک٬ سگ خورد. ما کار می کنیم تا از ما بدزدند. بی قانون است همه چیز. پول می دهیم و روحمان را ذره ذره می فروشیم ....قانون در کوچکترین حیطه ی خود نیز مبهم است هر کسی حدی می زند و ما زخمی می شویم ...چه کسی قاضی خوبی است در واقع معلوم نیست هر لحظه با تفسیری برداشتی مواجه اید در جایی که قانونی وجود ندارد تنها قانون بی قانونی است و غیرمنطقی بودن عقلانیت محض است ...برای همین بی هیچ چرایی گذر می کنم من تا آرش پیاده می روم ....انسان ها سوار بدویت بی زمان دوران سیاه خویشند. خسته ام. اما آرش جایی همین نزدیکی است. نزدیک تر از دست های زمان و زمانه ....که می درند یکدیگر را. انسانها و تاریخ مرور می شود تا آرش.
سنت ظلم سنتی پابرجا است...
به راستي شنبه بود.
بيدار شدم اما هنوز خواب بودم....!؟ تاريك نبود اما نمي ديدم. ترسيده بودم صداي نفسهايم تنها چيزي بود كه حس مي كردم و دانه ي سرد عرقي كه آرام لباسم را خيس مي كرد. سعي كردم ببندم پلك هايم را شايد نا خود آگاه برگردد هر آنچه ناخودآگاه در آني نابود شده بود اما بينايي ام بر نگشت من كور شده بودم ....كوري...
اين جا اردوگاه اجباري كوراني است كه ناخودآگاه كور شده اند اسلحه حكم مي راند و قدرت در دست كوران مادرزادي است كه بلدند بخوانند و كوري كه با اسلحه حكم مي راند و به هر سمت شليك مي كند شايد به سمت خودش ....! بقا ابتدايي نياز اساسي و ضروري است در اولين نيازمان مانده ايم. غذا هست اما توزيع عادلانه نيست عدالت چيست؟! بدنهايمان را مي فروشيم روحمان را قرباني مي كنيم براي زنده ماندن جسممان ...مردان خدا هم كورند و همه در كوري اسير....خدا هم شايد كور شده است ...مرده است شايد
اين جا فرياد بر مي آوريم كه كوران مست ايد و لنگ كسي نمي بيند كه مرگ بهتر است از كوري .شورش مي كنيم تا بينا شويم تا روحمان را پس بگيريم همه با چشمهاي باز مي ميريم و كور زندگي نمي كنيم ....
بينا بوديم همه عمر! به آني كور شديم! و براي بينايي جنگيديم؟ نه كور بوديم همه عمر و به آني فهميديم كه كوري مانند پوسيدگي دنداني تمام ريشه هاي ما را خشكانده و بينا شديم ....؟
مي ميميريم تا كور نباشيم ببينيم بشنويم بفهميم تا كورمان فرضمان نكنند...
زمان و مکان را از یاد برده ام در خواب جا گذاشتم اش شاید هر چه فکر می کنم خوابم هم به یاد نمی آورم ....تمام روز به دنبال نخ داستان خوابهایم می گردم و هیچ سرنخی به دستم نمی رسد سر درد امان می برد از من که سرما خانه ی مرا اسیر کرده است و از کولر متنفرم که اسیرش شده ام در این گرما....اسیر صدایش ام که یادم نمی رود و نمی دانم چرا به یاد نمی آورم که شب در خواب چه دیدم که روزم را اینگونه پریشان می کند موهایم ریخت چرا؟ یادم نمی آید تشویش مرا فرا گرفته بود و دستانم پر از موهایی بود که مانند برگ های پاییز می ریختند بر روی زمین ...یادم رفت تشویش مرا تشنه تر ساخته است. از تشنگی بود شاید که خوابم را از یاد بردم.
راحت می گذارم این ذهن مریض را بگذار بستری اش کنم درمان نمی شود از یاد می برم حتی روزهای نحس حال را ولی درمان نمی شوم و باز می پرسم راستی امروز شب است یا روز ؟ روزها روشن است یا شب ها؟ دلم می گیرد از این خیانت من ذهنم را جایی همین جاها جا گذاشتم یا شاید جابه جا شده ام.
دلم می گیرد که یادم رفته راستی دو در چند می شد چند ؟راستی .....
زنگ بزنم به کسی به کی ...! کسی هست یادم نمی آید چه کسی هست؟ شماره ها را که می بینم نمی شناسمشان هیچ کس را ....اسم ها را به یاد نمی آورم نوشته بابا راستی بابا کیست؟ گشنه ام کاش این را هم فراموش می کردم ! می ترسم از اینکه به کسی بگویم من هیچ چیز به یاد نمی آورم می ترسم از آن ادعاهایی که الان در ظرفشان نمی گنجم ...این پسرفت را چگونه ترمیم می شود کرد ؟ می خوابم شاید همه چیز که در خواب رفت با خوابی دیگر باز گردد گذشته ام ! تمام گذشته ام به دنبال جمع کردن انباری از تجربه و خواندن و دانستن بود همه در آنی نیست! یادم رفته است من دیگر پیر شده ام دندانهایم نریخته و موهایم هنوز مشکی است اما حافظه ام مرا پیر کرده است و تنها به فکر خواب و خوراک و تشنگی و مرگ هستم چرا منتظر مرگ باید بود من که خودم در فراموشی دفن شده ام.!
كوچه به كوچه مي روم و به انتها كه مي رسم همه بن بست بود و تمام بالهاي معصوميت من براي پر كشيدن بسته شد و زمان مرا در خود مي كشت و اين چين و چروكم از گذر زمان نبود از گذر آدم هاي نالايقي بود كه يادم رفت آنها رهگذرند و حتي ساعت هم ندارند تا بپرسي شايد ساعت چند است؟
نمي دانم چرا اسير رهگذران نالايق زمان شدم؟! كه لايق خنده هاي معصوم دختركي هم نبودند….
معصوميت من خود اسير زمان شد و من به دنبال ساعت مرگم كوچه به كوچه مي گردم و رهگذري حتي گذر نمي كند؟
همان طور که می دانیم، شناخته های شناخته شده ای وجود دارد؛ چیزهایی هست که ما می دانیم که می دانیم. ما همچنین می دانیم که ناشناخته های شناخته شده ای هم وجود دارد. به این معنی که می دانیم که چیزهایی هست که ما نمی دانیم. ولی همچنین نانشاخته های شناخته نشده ای هم وجود دارد – یعنی چیزهایی که ما نمی دانیم که نمی دانیم. (بی بی سی، 2003).
هر چه بيشتر مي گذرد بيشتر به ناشناخته هاي خود راه مي يابم اين دنيا چقدر بزرگ است و تو كوچك....
جهان به دو قسمت تقسيم مي شود "ما" و "ديگران". آنها مرزبندي طبقه هاي اجتماعي خود را به وسيله ي صدها آزمون ناچيز به افراد تحميل مي كنند تا اينكه بسنجد كه آيا تو "يكي از مايي" يا نه. از آنجاييكه مرزهاي ميان طبقه ي كارگر و طبقه ي متوسط كاملاً در هم تنيده اند هميشه اضطرابي در ميان طبقه متوسط ديده مي شود كه از تلاش براي جدا كردن خود از طبقه ي كارگر ناشي مي شود. به شيوه اي كه مدرك دانشگاهي انگليس را براي قرار جدا كردن خود از طبقه ي كارگر موثر واقع شد البته شايد عكس اين قضيه هم صادق باشد به اين معنا كه مدارك دانشگاهي انگليس باعث ثبات قشر متوسط و جدا ساختن خود از قشر كارگر محسوب شد. طبقات اجتماعي به سه دسته تقسيم شده است (طبقه ي مرفه و بالا، طبقه ي متوسط، طبقه ي پايين و كارگر) البته شايان ذكر است خود طبقه ي متوسط در نظام طبقاتي نيز به دو دسته ي مرفه و پايين تقسيم بندي شده اند. با اين توضيحات كساني كه داراي مدارك تحصيلي دانشگاهي بودند اصلا دوست نداشتند جزو دسته ي متوسط رو به پايين جامعه محسوب شوند. كاربردهاي سواد باعث مي شود كه از لحاظ هويت فرهنگي تصويري از طبقه ي كارگر به وجود بيايد كه برخي اوقات آنها را به سمت طبقه ي متوسط رو به پايين متمايل كند. چه چيزي در بريتانيا با وسواسي گريزناپذير مرز ميان طبقه ي متوسط رو به بالا و رو به پايين جامعه، پول قديمي و جديد و مرز ميان تحصيلكرده ها و تازه به دوران رسيده ها را مشخص مي كند. نشانه هاي زيادي وجود دارد كه مهم ترين آن محل زندگي افراد است. طبقات بالا در خانه هاي ارزان قيمت كلنگي و با تراس هاي از بالا به پايين بهم پيوسته زندگي نمي كنند بلكه آنها در خانه هاي نوساز و املاك خود ساكن اند و همسايه هاي آنها همه حسابدار، سهامداران شركتها، تجار هستند. خانه هاي طبقه ي متوسط رو به بالا اغلب قديمي است و نشاندهنده ي اين است كه آنها به طبقه ي تجاري و مرفه جامعه تعلق ندارند. و اينكه شما هميشه براي ماتركه ي خود به همين اندازه سرمايه داريد.
طبقه ي اجتماعي (تنها مفهومي كه در انگلستان ذهن را به خود مشغول مي كند):
خانه اي در يكي از مناطق باشكوه لندن براي مثال در چيزلندست (Chislehurst) در باغي با اسبهاي ماديان اصيل و چمنهاي تر و آب خورده، يك كلاس اجتماعي است. و مرداني كه مشغول باغباني هستند. خيلي براي مردمي مانند "ما" باشكوه است كه در بعدازظهر روز يكشنبه در اين خيابان قدم بزنيم و با ديدن افراد فقير با آنها مانند طبقات متوسط رو به پايين رفتار كنيم. آه، اووه، بايد زود بروم، تصور كن من در اينجا زندگي مي كنم، چقدر وقت دارم؟، دكوراسيون خانه ام چطور بچينم، و باغ ام را چگونه مديريت كنم؟ ميز بازي كريكت، زمين بدمينتون و ميز تنيس كجا بايد باشد.
ترجمه ی قسمتی از مقاله ی روبرت جی سی یونگ
