تبليغاتX
رخ داد
نیچه:آنچه من نیستم برای من خدا و فضیلت است
یک روز حسرت نگاهت را خواهم خورد ُ میدانم که محتاج نگاهت هستم پس نگاهم کن بگذار تا هستیم همانگونه که می خواهیم زندگی کنیم بگذار محبت را از هم دریغ نکنیم باشیم نه سرور و آقای هم در کنار هم تا آخر دنیا

قول می دهم زندگی کنم ولی بیا و بگذار  خودم قضاوت کنم که خوب بود یا بد. بگذار خودم خودم را مواخذه کنم این بدترین مجازات  است برای جرم بودن ... می خواهم مجرم نباشم محاکمه ام نکن بگذار تنها قاضی من وجدانم باشد وبس ...

بیا زندگی کنیم با هم .در کنار تو خواهم ماند تا آخر دنیا ... بابا جان من هنوز بچه ام ولی تو دیگر پدر نباش بیا زندگی کنیم نه دیگر نمی توانم  فقط زندگی را تحمل کنم بیا...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:4  توسط زهرا سخی  | 

همه چیز در یک روز اتفاق افتاد بک روز که به سختی شب شد خورشید مثل همیشه سر زد و چشمهایش به دنیای پر از انتظار باز شد ...

آری زندگی برایش فقط مفهوم سرد انتظار بود انتظاری بیهوده که نمی دانست برای چه چیز و چه کسی است فقط انتظار بود که امروز روزی دیگر باشد و شب گونه ای دیگر آغاز شود ولی باز امروز مثل دیروز بود...

آن روز هم در ظاهر فقط یک روز معمولی بود یک روز پر کار با آدمهایی که چشمهای پر حرفی داشتند چشمهایی که درونشان را لو می داد و او فرار می کرد از درون آدمها می ترسد یواشکی نگاهشان می کرد پر درد می شد و با نگاهش فقط دنبال خودش می گشت؛ نه هیچ کدام او نبودند و باز منتظر بود انتظاری سرد؛ چقدر سردش بود...

آن روز هم شب شد ولی نمی دانست آن روز مثل هر روز شب نمی شود تصور آن شب چقدر تاریک بود شبی پر از خستگی خودش را با همان جمله ی همیشگی روی تخت انداخت "چقدر غر یب ام "غربت واژه ای که او با آن انس گرفته بود وبزرگ شده بود غربت :زیستن در میان بخار تنفر آمیز دهانهای شوم که هر یاوه ای رامی گو یند و ما را به تحمل گفته هایشان وا می دارند غربت یعنی اجبار به زیستن در میان جمعی که تو را خویشاوند خود یافته اند اما وقتی خودت را همانگونه که هستی در می یابند تو را نمی پذیرند غربت یعنی بودن در میان دوستانی که از همه نسبت به تو دشمن ترند... هر شب این مفهوم را دوره می کند و از ترس افکارش به تاریک زیر پتو پناه می برد و سعی می کرد که ذهنش را در میان تاریکی گم کند افکارش را و خودش را ...

 ولی اینبار به این آسانی نمی توانست فرار کند انتظار او را در خودش حل کرده بود وجودش را سر کشیده بود دردی سخت تمام وجودش را پر کرده بود سخت تر از انتظار ؛می خواست بمیرد یا که بکشد نمی دانست که دیگر کیست؟ مقتول افکار خودش یا که جوان بخت برگشته ای که اقبالش به این دنیا نبود ؛ کدام ؟... ولی نمرد خلق کرد نفسش دو تا شد انتظار رهایش کرد دیگر سردش نبود... تقسیم می شد بکی به دو تا؛ دو تا به هزار تا... صدایی در گوشت پیچید و او را از گیجی نجات داد چه بود فریاد بود؟ نه آهنگ بود آهنگ دلنشینی که تا به حال هزار بار شنیده بود ولی این بار این صدا برای تو نواخته شده بود هنوز آنجا بود روی تخت بدون انتظار با مولودش او زاییده ی اوست زاییده ی جسم و روح او خود به تنهایی به دنیایش راهش داد ... که دیگر آنگونه که می خواهد باشد آنگونه که هست ...

" دیگر غریب نیست ." و همه چیز در یک روز اتفاق افتاد و آن شب به راحتی روز شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 13:18  توسط زهرا سخی  | 

عشق  در اوج اخلاصش

به ایثار می رسد

و در اوج ایثارش

به قساوت .

 علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 11:17  توسط زهرا سخی  | 

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه آفرینش بدان پایان می گیرد

معشوق من چنان لطیف است

 که خود را به بودن نیالوده است

 که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

 نه معشوق من  بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:15  توسط زهرا سخی  |