تبليغاتX
رخ داد
نیچه:آنچه من نیستم برای من خدا و فضیلت است

تکراری شده بود نیاز به تغییر داشت پس این مطلب را به این تغییر و  مخاطبان نداشته ام تقدیم می کنم:

از پایان است که آغاز می شود

وقربانی فقط پرتغالی ساده بود

بدون هیچ کلمه ای حتی

از "نیستم"، هست می شود

فقط فاصله ای، شکافی که با خاطرات هم پر نمی شود

انتظار و قدم های زیر باران در سکوت به انتها می رسد

با قدم های خسته ای که از خستگی همیشه خسته فرار می کند

و آخرین پوک همیشه تلخ بود آنگونه که آخرین بوسه

و پایان اینگونه بود که آغاز شد

هر چند تلخ ته کشید

فقط رخ داد

رخ داد

رخ کیش داد و من مات شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط زهرا سخی  | 

بهار ، سبزی  ، زندگی ! آیا این مفهوم در دفتر همه اذهان همین مصادیق را دارد؟

شاید بتوان در میان جایی دور از دغدغه ها و اضطرابها و هیجا نات این شهر دنبال این مفهومِی بدیل برای  بهار گشت جایی که زمستان بر اذهان چنبره زده و سرسبزی و زندگی در میان خاطرات گذشته رنگ باخته جایی که صدها نفر در آن گرد آمدند که زمستان عمر خود را به انتظار بهاری جاوید به نظاره بنشینند کسانی که گذر سال را می توان در تمام خطوط چهره هایشان خواند سالمندانی که دیگر از گذر سالی به سال دیگر جشن نمی گیرند بچه های پیری که در سالهای آخر عمر یتیم شده اند آنها را سر راه گذاشته اند و به اولین ماشینی که از سوی آنها می گذشت گفتند :دربست خانه سالمندان ...!

آرام آرام از میان د رفلزی وارد فضایی ساکت و مرده می شوم جایی که ارتعاش هیچ صدایی د ر گوشت زمزمه نمی کند از میان درختانی که رد پای بهار روی شاخه های آن خودنمایی می کند می گذرم هیچ کس به استقبال بهار در میان درختان ننشسته بود اما چرا یک نفر هست پیرمردی که تمام تلاشش چرخاندن چرخ های صندلی ای بود که پاهای او را زندانی چرخ   کرده بود ،نشسته بود  و چشم به درختان دوخته بود او به انتظار بهار آمده بود از میان چشمهایش انتظار را می خواندم ولی نه این انتظار بدون شادی برای بهار نبود نمی دانم شاید به انتظار تمام شدن خاطرات بهارهای عمرش نشسته بود و با حسرت به درختان نگاه می کرد شاید برای او که حالا فقط سکاندار این قایق چرخ دار بود او که روزگاری چرخ  زندگی خانواده ای را می چرخاند بهار مفهومی پر از درد داشت از مقابلش می گذرم به چشمانم نگاه می کند نمی دانم او از نگاهم جوان شد یا من از نگاهش پیر شدم ولی نگاهش فرصت ماندن به من نداد از مقابلش گذشتم آرام آرام مانند خاطرات گذشته ی ذهنش .

وارد ساختمان پر از اتاق های تنگ و تخت های فلزی پر سر وصدا شدم از میان هر اتاق آرام گذر می کردم گاهی با سلامی یا که خنده ای یا خسته نباشیدی سکوت اتاق ها را می شکستم  کمتر جوابی مربوط می شنوم گوشهایشان نمی شنود شاید گاهی نگاهی ثابت جواب تمام سوالها و دل جویی های من است نیست در این دنیا شاید هم نمی خواهد باشد نمی دانم برای چه آمدم برای همدردی نیامده بودم نه من همدردشان نبودم قد راست و کشیده ام و قدم های پر توانم برای آنها بیگانه بود آمده بودم که شاید سکوتشان را برای لحظه ای بشکنم و فرصتی بدهم که شاید بگویند و بشنوم خاطراتشان را دردهای بی امانشان را و فریادهای  پنهانشان را  در صدای لرزان از دست این روزگار بی روز و شب ....

بیشتر شان خواب بودند راستش نمی دانم چرا این فصل که زیبایی اش خواب را از چشم ها می زداید آنها را اینگونه بی رمق کرده ! شاید داروهای مسکن مجال بیداری نمی دهند تخت ها پر از آدمهای خسته از زندگی است دیگر نمی روم لحظه ای درنگ ....می نشینم باید بمانم حس عجیبی است اینجا برای این همه آدم های منتظر فرزند شده ام هر لحظه برای هر کدام نقش فرزندی قدردان را بازی می کنم آنگونه که آنها می خواهند حتی برای ثانیه ای و بعد باز کسی دیگر به انتظار سلامم نشسته است  پیرزنی که در کنار پنجره ایستاده سلام می کنم که بی جواب می ماند می گویند از بدو ورود با کسی حرف نمی زند فقط شبها با  گریه و التماس بیدار می شود و بیدار می کند همه آن تن های خفته را ....

پیرمردی که فقط  نگاهم میکند و این بار من چیزی نمی توانم بگویم می خندد و پکی محکم به سیگارش می زند د و باز می خندد و می ترکد بغضم اما و اشک ... نمی دانم نه دلیل خنده ی او را و نه گریه ی خودم را ...

دیگر به انتها رسیدم ،به دنبال انتهای این سالن و اتاقهای پشت سر هم و راه خروجی برای فرار از میان این زمستان بدون بهار می گردم سرما تا استخوانم رسوخ کرده ....

پیرمرد هنوز روی صندلی چرخ دار نشسته از کنارش رد می شوم  رد چشمهایش به قدم هایم ختم می شود به پاهایم که قدم های گذشته اش را در آن می بیند ....

بها ر اینجا قدم نمی گذارد این سبزی و تغییر فصل برای آدمهای اینجا فقط معنای گذشتن بهار زندگی و مرور خاطرات را می دهد و انتظاری برای بهار آینده که شاید برای آنها نه در تغییر فصل باشد بلکه د رتغییر وضع باشد .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط زهرا سخی  | 

گاهی دلم برای چیزهایی که ندارم تنگ می شود دلم می گیرد ....و باز می گویم من از بعید بوسه به رویای دریا می رسم .
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط زهرا سخی  | 

نمی دانم من حواسم را جایی جا گذاشتم یا حواسم مرا ؟

آخر حواست کجاست تو؟!

نمی دانم یادم نمی آید کجا جایش گذاشتم !

پشت خاطرات کودکی ام٬ در عالم نمیدانم سیر می کند شاید !یا هنوز در آن کوچه ی قدیمی تنگ لی لی بازی می کند .

شاید در شهرستان جا گذاشتمش آن جا که همه قلبهایشان را در خانه های هم جا می گذارند پیش درد نان و خواب و خستگی جا مانده است .شاید هم ایستاده در صف نانوایی هنوز !شاید هم آن روز که دیدمش حواسم را با خود برد نگاهش شبیه راهزنان بود که دلها را غارت می کنند پس چرا حواس مرا با خود برد؟

نمی دانم کجاست هرگزنفهمیدم یادم آمد که جزوه های کهنه ی نیمه تمام را کجا جا گذاشتم یا که اولین بار عقلم را کجا جا گذاشتم یا دلم را چه کسی با خود برد حتی یادم آمد که دیشب کجا خوابیدم اما یادم نیامد حواسم کجا جا ماند ؟

آخر تا کی اینگونه بی حواس در به در ؟

باز هم نمی دانم نه نمی دانم کجاست نه تا  کجا آن جا است؟

از خدا که می آمدم با من نبود.من بی حواس بودم شاید از اول؟

تا خدا که بروم شاید حواسم را جایی پشت گذشته٬ یا در میان لحظه  و شاید که در آینده پیدا کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط زهرا سخی  |