تبليغاتX
رخ داد - حواس جا مانده !
نیچه:آنچه من نیستم برای من خدا و فضیلت است
نمی دانم من حواسم را جایی جا گذاشتم یا حواسم مرا ؟

آخر حواست کجاست تو؟!

نمی دانم یادم نمی آید کجا جایش گذاشتم !

پشت خاطرات کودکی ام٬ در عالم نمیدانم سیر می کند شاید !یا هنوز در آن کوچه ی قدیمی تنگ لی لی بازی می کند .

شاید در شهرستان جا گذاشتمش آن جا که همه قلبهایشان را در خانه های هم جا می گذارند پیش درد نان و خواب و خستگی جا مانده است .شاید هم ایستاده در صف نانوایی هنوز !شاید هم آن روز که دیدمش حواسم را با خود برد نگاهش شبیه راهزنان بود که دلها را غارت می کنند پس چرا حواس مرا با خود برد؟

نمی دانم کجاست هرگزنفهمیدم یادم آمد که جزوه های کهنه ی نیمه تمام را کجا جا گذاشتم یا که اولین بار عقلم را کجا جا گذاشتم یا دلم را چه کسی با خود برد حتی یادم آمد که دیشب کجا خوابیدم اما یادم نیامد حواسم کجا جا ماند ؟

آخر تا کی اینگونه بی حواس در به در ؟

باز هم نمی دانم نه نمی دانم کجاست نه تا  کجا آن جا است؟

از خدا که می آمدم با من نبود.من بی حواس بودم شاید از اول؟

تا خدا که بروم شاید حواسم را جایی پشت گذشته٬ یا در میان لحظه  و شاید که در آینده پیدا کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط زهرا سخی  |